مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
447
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
فرستاده ، نيابت كوفه و بصره از او بخواهيم و بانبساط و شادى ، عمر بگذرانيم . ناصر گفت : اى برادر ، راى تو صواب است . پس ايشان با يكديگر بكشتن برادر اتفاق كردند و ناصر ، ضيافتى ساخته ، با برادر خود ، عبد اللّه گفت : اى برادر ، قصد من اين است كه خاطر شكستهء من بدست آورى و مهمان من شوى تا مرا مفاخرت بر همگنان حاصل شود . عبد اللّه جواب داد : مضايقت نكنم . كه در ميان من و شما جدائى نيست . پس از آن عبد اللّه روى ببرادر خود منصور كرده ، گفت : اى برادر ، بيا تا بخانهء ناصر رويم و از ضيافت او بخوريم و دل او بدست آوريم . منصور گفت : اى برادر ، بزندگانى تو سوگند من با تو نمىآيم مگر اينكه تو سوگند ياد كنى كه پس از بيرون آمدن از خانهء ناصر بخانهء من آئى و مهمان من شوى . كه اگر ناصر ، برادر است ، من نيز برادر توام . چنانچه دل او بدست مىآورى ، دل من نيز بايد بدست آورى . عبد اللّه گفت : مضايقت نكنم . چون از خانهء او بيرون شوم ، بخانهء تو بيايم . پس از آن ناصر دست برادر خود ، عبد اللّه را بوسيده ، بيرون آمد و ضيافتى لايق مهيا كرد . چون روز ديگر شد ، عبد اللّه سوار گشته ، با جمعى از لشگريان و برادر خود ، منصور بسوى خانهء ناصر روان شدند . و عبد اللّه داخل خانه گشته ، با برادران خود بنشست . سفرهء طعام بگستردند و همهگونه خورش فروچيدند . ايشان خوردنى به كار برده ، دستها بشستند و آن روز را بشادى و انبساط بپايان رسانيدند . شامگاهان ، فريضه بجا آورده ، طعام خوردند و بمنادمت بنشستند . منصور حكايتى ميگفت و ناصر حكايتى ديگر حديث ميكرد و عبد اللّه گوش بر ايشان همىداشت . و ايشان در قصر تنها بودند و بقيت لشگريان در خارج قصر منزل داشتند . و پيوسته ناصر و منصور ، عبد اللّه را با نوادر اخبار و لطايف حكايات مشغول داشتند تا اينكه عبد اللّه را دل از بيدارى گداخته شد و خواب برو چيره گشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .